خرید بک لینک
آمدم رنگ پروفایلم را نارنجی کنم که من هم نه بگویم به خشونت علیه زنان و بعد به عنوان زنی که اندکی بیشتر داعیه مبارزه دارد برای منع این خشونت بنویسم؛ اما چشمم می افتد به تصویر سیاه کرمانشاه که سیزده روز است بر خرابه های روح و روانم نشسته. خنده ام می گیرد.. انواع محرومیت های انسانی از شکاف های مهیب زلزله از خاک این سرزمین بیرون زده است انگاری که حجاب از سر سالها سیاهی بیفتد و ظرف کمتر از یک دقیقه، عریانی شنیعی بیرون بزند. بهت ویرانی و آوار در قبال آنچه از محرومیت و ظلم در این سرزمین مبهوتت می کند ناچیزترین است. این دوران حتی به دلاوران این خاک هم خشم روا داشته، چه رسد به زنانش؛ به قهرمانی کیانوش رستمی و سوسن رشیدی، به سال ها پهلوانی و مرزداری سربلند، به دست صلح و رابطه که بعد از سالها با آبروی آبشار پیران و کتیبه های هزار ساله و کاروانسراهای مردمداریش به سوی اهالی دنیا دراز شده بود، به رنج مردمی که به هر دری زده بودند تا به جهانیان نشان بدهند کورد اهل صلح و معرفت است نه جنگ و ترس و خون.. آخ که با خودم فکر می کنم چه می شد اگر ملت طی این سیزده روزی که با فوج فوج کمک های مهربانی شان به سوی مان آمده اند تا نه تنها زندگی نصفه و نیمه آوارزدگان را نجات بدهند بلکه روسیاهی اش را بگذارند برای کاربه دستان، با خودشان سطل سطل رنگ می آوردند و قلم مو و در و دیوار فرو ریخته این خاک را نارنجی می کردند

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 23:22

او همیشه شما را از جایی می آزماید که بر آن پایبندید! شک نکنید که او زیرک ترین خدایان است؛ جایی نه آن بالا و نه بر تخت کبریایی، که درست لابه لای تمام لایه هایی که هیچ کسی بجز خودتان از آن خبر ندارد و گاهی حتی خودتان هم خبر ندارید جریان دارد بی دمی خواب و توقف، و درست سر بزنگاه، در حاشیه امنی که ساخته اید، قد علم می کند و غافلگیرتان می کند؛ آزمون های او همواره به هدف می خورد و تمام درون تان را بر می تاباند.. استاد است در زیر و رو کردن نظم های بی هویت و مضحک بشری! تا به رخ تان بکشد که حساب کتاب تان به درد خودتان و اقوام نزدیک پدری تان می خورد! او همیشه شما را از جایی که بر آن مدعی هستید می آزماید تا به شما ثابت کند چند مرده حلاجید!

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 23:22

نشسته ام کنار پیر مهربان تا برایم سرمشق بزند؛ لابه لای میزی از درشتی و مرکب و دوات و کلماتی که به زیباترین شکل ممکن روی کاغذ ها می رقصند.. اتاق بالاخانه ای پر از کتاب قدیمی و ابزار خوشنویسی و یک دستگاه ضبط صوت قدیمی به قدمت هنر انگشتانش که صدای عقب جلو کردن نوارهایش تو را به نرمی در زمان سفر می دهد.. درشتی را روی کاغذ سر می دهد... "هیچ راهی نیست..." و درست همان موقع که نقطه های "ت" را به صد ناز می گذارد صدایی از دل ضبط صوتش، از همان سال های دور می خواند "داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود..." و او در حالی که درشتی اش را در دوات فرو می کند بی توجه به هر جاندار و بی جان حاضر در آن اتاق گرم زیر لب می خواند "هی نمی شود... چطور می شود..".... و این منم که به کلماتی که می نویسد "هیچ راهی نیست که آنرا نیست پایان" نگاه می کنم؛ در حالی که نبضم در پایان آن جمله اش جا مانده و چشم هایم کاسه ای شده پر از آب.. انگاری که آن چهار کلمه از محفوظ ترین نقطه درون آن پیرمرد برآمده بود؛ از دردی نهان که رنجَش هنوز هم تازه است.. نفس عمیقی می کشد و چشم من به گوشه کاغذش می چکد و در پایان مشقم جایی نمی ماند برای "غم مخور"...

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 23:22

دو بال سیاه داشت وقتی در درگاه در ایستاد و تمام سرزمین را به مانند جعبه کفشی تکان داد.. همه چیز دور از دست شد؛ انگاری که هرگز ایجاد نشده است. درها انتهای طولانی ترین راهروها بودند و دستاویزها بالا و بلند.. صدایش که به هیچ صدایی شبیه نیست، صدایی ورای

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 1:22

صفحه بندی